تبليغاتX
***سهم من از تو***
می خوام پرواز کنم تا بی نهایت برای رسیدن به خوشبختی.

من ادعا نمی کنم که همیشه به یاد

آنهایی هستم که دوستشان دارم

اما ادعا می کنم که لحظاتی که

به یادشان نیستم نیز

 دوستشان دارم

                    (دکتر شریعتی)

+ رقم خورده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:1  به قلمami.t | 
اومدم باز اومدم

بعد از بيست روز واندي اومدم

الان تو دانشگاهم. از صبح اينجام.تا الان منتظر استاد جلالي بودم تا بهش بگم استاد تو رو خدا از دست من خسته نشدي هي منو مي ندازي.آخه تو كه تحمل ديدن منو نداري وقتي هم منو مي بيني تو دلت هزار تا بد وبيراه بهم مي گي پس آخه يه نمره ي ۱۰ ناقابل به ما بده بريم پي كارمون.همه ي اين حرفا رو تو دلم گفتم هااااااا.من كه جرات ندارم اين حرفا رو به استاد جلالي بگم.اما تا ديدمش فقط گفتم:استاد سال نو مبارك.شرمنده مزاحم اوقات شدم استاد مي خواستم بگم من نمي تونم بيام كلاس.آخه پروژه دارم .كارورزي هم بايد برم .ديگه وقت نمي شه.گفتم اگه اجازه بديد سر كلاس نيام.بعد با اون صداي بم ومردونه اش گفت:خانم براي من فرقي نمي كنه خودتون عقب مي يوفتيد.مشكل پيدا مي كنيد.تو دلم گفتم .من اساسي با زبان مشكل دارم .با لهجه ي غليظ شما هم كه انگاري از خود مركز انگلستان تشريف اورديد هم مشكل دارم .با دستخط پيچ در پيچتون هم كه فكر نكنم خطاطاي انگليسي هم بتونن مثل شما بنويسن و بخوننش هم مشكل دارم.اصلا من مشكل دارم با زبان.اما بازم فقط تو دلم گفتم.فقط گفتم :استاد اومدن من سر كلاس تاثيري به حالم نداره.  بعد از كلي تفكرخلاصه استاد بله ر و گفت.

البته الان موندم دانشگاه تا بچه هاي ترم قبل رو ببينم و باهاشون آشناشم كه بتونم ازشون جزوه بگيرم.

ما داريم از اينترنت مجاني دانشگاه بهره مي بريم.

*******************************************************

ايام نوروز هم سپري شد و فقط خاطره ها ماند.هووووووووووووووووووووو اگه بخوام بگم خيلي مي شه .تازه ممكنه اين خانم هاشمي گل بفهمه من دارم آپ مي كنم ،اخماش بره تو هم منو ديس كانكت كنه.

فقط از سيزده بدر بگم .خيلي روز خوبي بود.صبح زود بيدار شدم .مي خواستم سالاد درست كنم تا ريخت وپاش نداشته باشيم.اما مواد لازم براي تهيه ي سالاد نداشتيم .مغازه ها هم همه بسته بود..وااااااااي با چه درد سري دختر خاله ي بيچاره ما مواد رو گير اوورد.من مرغ رو آماده كردم دختر خاله ام همه بقيه مواد رو.ساعت ۱۰ من و خواهرم ودختر عموم كه روز قبلش از شهرستان اومده بود و اون يكي خواهرم كه حدودا شش روزي رو تنها با دختر خاله ام درس مي خوند با هم رفتيم سيزده به در.

واااي خانوم هاشمي داره مي ياد.ديگه نمي شه نوشت.خيلي ماهه.اما خوب حساب مي برم ديگه.الان فكر مي كنه من دارم براي پروژه ام سرچ مي كنم.نميدونه دارم مي نگارم خاطراتم را.بقيه اش بمونه براي تو خونه.

راستي وبلاگ خوبم خيلي دوستت دارم.كه تو همه حال همراهم بودي.اينو دلم گفت .

فعلا باي

*******************************************************

۲۳ فروردین

الان کسلم خیلی .بیخیال بابا.سه روز پیش اولین بارون بهاری زده شد.دانشگاه بودم.از دانشگاه تا بلوار ساحلی پیاده اومدم .دو ساعتی تو راه بودم.خیلی صفا کردم با نم نم بارون.بعدم کنار رود کارون نیم ساعتی نشستم ولذت بردم.پرواز پرستو ها ‌-غروب خورشید که دیگه داشت جاشو  به درخشش ستاره ها می داد.آب رودخونه که با انعکاس نورهای اطرافش زیبایی رودخونه رو صد چندان کرده بود.صدای آبشاری که نزدیک صندلی من بود.زوج جوونی که با  گرفتن عکس لحظات خوششونو وخنده هاشون رو یادگاری می کردن -خنده ی بچه ای که مامان وباباشو سر ذوق می اورد.بازی کردن دو تا دختر کوچولوی با نمک که لباسای سفیدشونو گل گلی کرده بودن-و...نفس های عمیقی که طبیعت می کشید همه از برکات بارون بود.باران نعمتی از خدا. با به خاطر اوردن اون لحظات کسالتم رفع شد.انصافا که حالم بهتر شد.از سیزده بدر بگم:

سر جاده منتظر ماشین بودیم که بریم پارک ساحلی بلوار .یه ماشین نگه داشت .همه سوار شدیم .تا دختر عموم اومد در رو ببنده صدای جیغ خواهرم چنان پیچید که یه آن حس کردم قیامت شده.اون جیغ می زد و ما هم هاج و واج نگاش می کردیم.تازه فهمیدیم انگشتش لای در ماشین گیر کرده.فوری به خودمون اومدیم ودر رو باز کردیم.واقعا مونده بودیم چیکار کنیم وچی بگیم.خواهرم اینقدر درد داشت فکر می کرد اگه دستکش شو در بیاره انگشتش می اوفته .راننده هم تو این هیری ویری طنزش گرفته بود وبه شوخی می گفت :خانوما انگاری باید بریم بیمارستان.خدا به خیر گذروند.خدا رو شکر اتفاق بدی نیوفتاد.فقط یه خورده درد داشت .که مرتب احوالشو می پرسیدیم می گفت :چیز مهمی نیست بهترم.این راننده هم که فقط ما رو تو خیابونا می پیچوند.بعد از چند دقیقه ای که مرتب راهنماییش می کردیم که کجا بره .بنده ی خدا دیگه داشت گیج میشد گفت:خانوما می گفتید می خوایم بریم سیزده بدر.آخه چرا می گید پارک ساحلی. بالاخره رسیدیم پارک.تو پارک که قدم می زدیم  تا جایی برای نشستن پیدا کنیم جز یه درخت که نه شاخه داشت ونه برگ وفقط یه تنه بود جایی پیدا نکردیم .تازه زیرانداز هم یادمون رفته بود با خودمون ببریم.تفریح مجردی نشود به از این...اما واقعا بهمون خوش گذشت .والیبال بازی کردیم.همه می دونن که بازی من حرف نداشت.فقط بنزین داشت نفت نداشت. ناهار خوردیم .بستی توی اون هوای گرم بهمون چسبید.عکس گرفتیم وقدم زدیم و دیگه خسته شدیم. بار وبندیلمونو جمع کردیم واز پارک اومدیم بیرون.بیرون پارک چند تا اسب بود که هر کی دوست داشت پول می داد وسوار می شد.ما که می خواستیم خوشیمون تکمیل بشه یکی یکی سوار شدیم.همه ی خوشی اون روز یه طرف .سوارکاری یه طرف.من دوست داشتم اسب تند وتند بره .اما آقاهه یه خورده که تند می رفت احساس می کردم رو هوام.با فیلم این لحظات رو هم ماندگار کردیم و گذشت همه ی اون روزها...

الان این شعر اومد تو ذهنم:

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد.

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین وچه تلخ

دست ناخورده به جا می مانند.

دیگه اینکه خدا بهمون زندگی بده تا بتونیم بهاری دیگر رو تجربه کنیم.

 

 

+ رقم خورده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:57  به قلمami.t | 
خيلي حرف دارم واسه گفتن اما...

اي زمستان پر از خاطره تو را وداع تا سالي ديگر...

و اي بهار سلام.

.

.

.

آرامش

سال نو مبارك

 

+ رقم خورده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:47  به قلمami.t | 

موش موشي

 

متولدين سال هاي موش:۱۳۹۹-۱۳۸۷-۱۳۷۸-۱۳۶۳-۱۳۵۱-۱۳۳۹-۱۳۲۷-۱۳۱۵-۱۳۰۳

خصوصيات سال موش

سال موش سالي پر از وقايع حيرت آور است.سالي است كه مي توانيد
سرمايه گذاريهاي ارزنده اي كنيد.ودر زمينه هاي مالي موفقيت هاي جالبي را به دست آوريد.هر چند سال موش پر ازخوش شانسي وثروت است،چنين آرامش وسعادتي ممكن است توفان هاي عظيمي را پشت سر داشته باشد.روزهاي باراني را پيش رو داريد.بچه هايي كه در اين سال متولد مي شوند،اگر در ماه تابستان به دنيا بيايند،آدمهاي خوشبخت تري خواهند بود و لازم نيست كه در سرماو گرما زحمت بكشندزيرا عناصر وعوامل ديگري باعث مي شوند كه خوشبخت شوند.

خصوصيات متولدين سال موش

متولد اين سال جذاب،خوشايند،تيز هوش،زيرك ومردم گراست.در عين حال از اسراف وولخرجي هم رويگردان نيست.در اساطير مشرق زمين،از موش به عنوان موجودي عاقل نام برده اند.از آنجايي كه هميشه در تاريكي و در جاهاي تاريك حركت مي كند،تصور بر اين است كه از قدرت مخفي كاري زيادي بر خوردار است .

از موش به عنوان موجودي نمونه نام برده مي شود كه پيوسته در حال كاوش وكشف جهاني بزرگتر است،بنابراين متولدين سال موش از كنجكاوي طبيعي فراواني برخوردارند و دلشان مي خواهد از همه چيز سر در بياورند.كساني كه در سال موش به دنيا آمده اند، در صحبت كردن يا نوشتن مهارت عجيبي دارندو از زبان وقلم آنها ملاحتي مي بارد كه باعث مي شود خيلي راحت كارهايشان را پيش ببرند.موشها موجوداتي شبكارندو متولدين سال موش بسيار اجتمايي هستند وبعيد است دعوت به مهماني را رد كنند.آنها از هر لحظه ي عمر خود استفاده مي برندو بسيار اهل خطر كردن هستند.

موشها در همه جا وهمه چيز اهل قمار هستند ومي شود آنها را دائما در حال تعويض شغل،معشوقه وموقعيت هاي اجتمايي ديد.صاحب طبيعت خيالپردازي هستند و از شركت در جشن ومهماني و خوردن ميوه هاي نوبرانه و بهره گرفتن از دسترنج ديگران غرق لذت مي شوند.اين همه تمايل به معاشرت با مردم ،در واقع احساس ناامني آنها را مخفي مي كند.متولدين سال موش مدام از اين واهمه دارند كه ديگر كسي دوستشان نداشته باشدو نتوانند از نظر مالي ،به روش خاصي كه براي زندگي خودانتخاب كرده اند ادامه بدهند.همين باعث مي شود كه در جاهاي مختلف سرمايه گذاري كنند.،حساب هاي پس اندازمتعدد براي خودشان باز كنند واز نظر ذهني خودشان را صد جا درگير سازند.

متولدين سال موش بي نهايت خوش بين هستندو اگر اين ترس در وجودشان نبود كه آينده چه خواهد شد،خوشبخت ترين وخوشحال ترين آدم هاي دنيا بودند..متولد سال موش آرام وقرار نداردو پيوسته دستخوش هيجانات رواني وعاطفي است.عاشق غيبت كردن است و با آنكه آدم هاي زيادي را مي شناسد، ولي دوستان واقعي چنداني ندارد.موش نمي تواند به كسي اعتماد كندو حرف دلش را به كسي نمي زند.براي او فقط رسيدن به هدف اهميت داردو در اين راه از هر چيز وهر كسي پله اي براي ترقي مي سازد.زنان متولد سال موش در خانه شان يك انباري پر آذوقه دارند وهميشه مي شود آنها را در فروشگاهها ومشغول خريد ديد.متولد سال موش يك منتقد حرفه اي است  وگاهي اين كارش واقعا ديگران را آزرده خاطر مي كند.او موجودي راستگوست،ولي گاهي خست وتنگ نظريش ديگران را از او بيزار مي كند.

متولد سال موش اگر كاري را شروع كند تا آن را به پايان نرساند،دست بر نمي دارد. اگر دم غنيمت بودن را به شكل افراطي پيش نمي گرفت،به موفقيت هاي بيشتري دست پيدا مي كرد.متولد سال موش از حاصل دسترنج ديگران بيشتر از كار كردن لذت مي برد وهيچ وقت فراموش نمي كندكه چه كاري براي چه كسي انجام داده ودائما آن را به ياد مي آورد.دلال ها،صاحبان آژانس هاي مختلف ،سياستمداران و بازرگانان معمولا جزو متولدين اين سال هستند چون با زبان چرب ونرم و كار اندك ،پول فراوان به جيب مي زنند.متولد سال موش بسيار احساساتي است و تا وقتي كه عاشق باشد دست ودلباز مي شود و هر كاري مي كند.متولدين سال موش در شغل هايي چون دلالي،صرافي،نقد ادبي،حسابداري،تجارت،فروشندگي،و عتيقه فروشي موفق مي شوند،ولي بعيد است هنرمند خوبي از كار در آيند.

+ رقم خورده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:38  به قلمami.t | 


قسمت نبود گاه به گاهي  ببينمت

تنها به قدر نيم نگاهي ببينمت

 

هر طور ميل توست همان مي كنم عزيز

 

شايد خودت دوباره بخواهي ببينمت

 

تو پشت ابرهايي وحتي نخواستي

 

يك شب تو را به هيأت ماهي ببنيمت

 

تو قطره مي شوي به دل چاه مي روي 
     

من مي شوم كبوتر چاهي ببينمت

 

امشب خدا كند كه تو از كوچه رد شوي

 

از لاي پرده ي باز الهي ببينمت

 

امشب كنار پنجره مثل هميشه ام

 

حتي اگر خود تو نخواهي ببينمت

+ رقم خورده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:59  به قلمami.t | 
 

+ رقم خورده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:26  به قلمami.t | 

بیا لب وا کنیم هم غصه ی من

بیا بیدار کنیم خوابیده ها رو

بیا آشتی بدیم با قصه هامون

تمام دستای از هم جدا رو

بیا گلخونه کن ویرونه ها رو

که قمری جای زاغا رو بگیره

نمی خوام گلدون مادر بزرگم

رو طاقچه از بوی غربت بمیره

قفلای خونی صندوقچه ی ما

هزارون ساله گم کرده کلیده

بیا با قلبامون رستم بسازیم

که اون که دشمنه دیو سفیده

بيا قفل وكليد رو مهربون كن

كه سخته سوت وكور خونه هامون

بيا با دستاي هم پل ببنديم

كه رد شه قاصد از رودخونه هامون

اگه شب مثل زندون تنگ وتاره

كليد صبحمون تو دستاي ماست

اگه امشب شب مرگ ستاره است

چراغ راهمون خورشيد فرداست

چراغ راهمون خورشيد فرداست

***********************************************

تو فكر يك سقفم

يك سقف بي روزن

يك سقف پا بر جا

محكم تر از آهن

 

سقفي كه تن پوش هراس ما باشه

تو سردي شبها لباس ما باشه

 

سقفي اندازه ي قلب من وتو

واسه لمس تپش دلواپسي

 براي شرم لطيف آينه ها

واسه پيچيدن بوي اطلسي

 

زير اين سقف با تو از گل

از شب وستاره مي گم

از تو و از خواستن تو

ميگم ودوباره مي گم

 

زندگيمو زير اين سقف

با تو اندازه مي گيرم

گم مي شم تو معني تو

معني تازه مي گيرم

 

سقفمون افسوس وافسوس

تن ابر آسمونه

يه افق يه بي نهايت

كمترين فاصله مونه

 

تو فكر يك سقفم

يك سقف رويايي

سقفي براي ما

حتي مقوايي

 

تو فكر يك سقفم

يك سقف بي روزن

سقفي براي عشق

براي تو با من

 

زير اين سقف اگه باشه

مي پيچه عطر تن تو

لختي پنجره هاشو

مي پوشونه پيرهن تو

 

زير اين سقف خوبه عطر خود فراموشي بپاشيم

آخر قصه بخوابيم اول ترانه پاشيم

تو فكر يك سقفم...

 

 

+ رقم خورده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 7:50  به قلمami.t | 

تو شكوه دميدن نوري

كه نشسته به سينه ي آب

تو صداي شكفتن روزي

كه رسيده به قله ي خواب

تو گذشتي از طوفان ها

تو گذشتي از باران ها

از بي كران ها

تو رسيدي از آن سوي دريا

گل وعشق وترانه رسيد

گل يخ از نسيم تو پژمرد

دل غنچه به سينه تپيد

تو بمان

تو بمان

تو بمان اي هميشه بهار

اي شكوه سبزه زار



۱۰ بهمن

امروز اوقات خوبي رو سپري كردم. با دختر خاله ها خوش بودم.البته ته دلم نمي دونم چرا اينجوريه!!!؟؟دلم نمي خواد ناراحت باشم.اما فكر كردن به اونايي كه الان يه عالمه مشكل دارن و براي نجات به نت پناه مي يارن نمي زاره آروم باشم.هيچ وقت فكر كردين الان چقد آدما هستن كه مي خوان به زندگيشون خاتمه بدن و تو فكر يه فرصتن تا پرواز كنن.من نمي تونم خودمو جاي اونا بزارم شايد واقعا ديگه خسته ان.اما من نمي تونم قانع بشم.آيا واقعا هيچ راهي نيست؟؟؟؟چقد دلم مي گيره.چقد قلبم آتيش ميگيره وقتي به بزرگي مشكلات آدما فكر مي كنم .كاش مي تونستم كاري كنم.كاش مي تونستم...اما افسوس!

افسوس!

اما آرزو مي كنم كه همه ي آدما به آنچه دوست دارن برسن .به بهترين ها...اگر هم نشد صبور باشن صبوري كنند و بدونن كه ادم هايي با مشكلات و سختي هاي بيشتر پيش خدا عزيزترن.بعضي وقتا فكر مي كنم آيا فكر كردن به مشكلات ديگران اونم در حالي كه نمي تونم كاري كنم كار درستي هست يا نه.؟؟آخه بعضي اوقات از بس فكر مي كنم احساس مي كنم دارم ديوونه مي شم.

بگذريم.

امروز يكي از دوستان تماس گرفت .بهم گفت :يه خبر بد برات دارم اما خيالي نيست ناراحت نباش.موندم چي بگم:گفت :مي خواستم بگم از درس "وي بي" اوفتادي.انتظارشو داشتم.اما با اين حال بازم ناراحت شدم.با ناراحتي گفتم :واقعا!!!!!!!!. وتو دلم كلي افسوس خوردم كه اي كاش...به جاي فكر كردن به اين واون براي يه مدت كوتاهي اين فكرا رو رها مي كردم ودرس مي خوندم.

بعد گفت: ببين شوخي كردم قبول شدي .قبول شدي.دلم مي خواست داد بكشم .يوهوووووووووووووووووو.اما مهمان داشتيم . نمي دونم اينقد ذوق زده شدم.اينقد تشكر كردم از دوستم كه اين خبر خوش رو بهم داد.خلاصه ي كلام اينكه در پوست خود نمي گنجيدم.

با ارزوي روزهايي خوش براي همه.

+ رقم خورده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:44  به قلمami.t | 

بعضی وقتا چقدر به فال حافظ نیاز دارم.این روزا می گذره وحال من هم  بهتر میشه.الان فقط راز ونیاز با خدا ویه فال حافظ آرومم می کنه.خدایا همه ادما یه روز ترکم می کنند وترکشان می کنم .تنها تو می مانی وتنها تو...تنها تو مونس و همدم روزای سخت منی.خودت که می دونی چقد حرفام بوی نیاز می ده.چقد دلم ارامش جاودانی تو رو می خواد.اجازه نده هیچ نیرویی منو از پا در بیاره.اجازه نده جزء به تو به کسی فکر کنم .الان این فال حافظ  روگرفتم واز تو عاجزانه خواستم بهم بگی چیکار کنم.چقدر تو مهربونی.چه زیبا بهم فهموندی که چه کنم. این لحظات رو خاطره می کنم تا همیشه یادم باشه که تنها وتنها وتنها تو یار همیشگی من هستی.ای معبود یکتای من...



 

كرشمه اي كن وبازار ساحري بشكن
به غمزه رونق ناموس سامري بشكن

به باد ده سرو دستار عالمي يعني

كلاه گوشه به آيين سروري بشكن

به زلف گوي كه آيين دلبري بگذار

به غمزه گوي كه قلب ستمگري بشكن

برون خرام وببرگوي خوبي از همه كس

سزاي حور بده رونق پري بشكن

به آهوان نظر شير آفتاب بگير

به ابروان دو تاقوس مشتري بشكن

چو عطر ساي شود زلف سنبل از دم باد

تو قيمتش به سر زلف عنبري بشكن

چو عندليب فصاحت فرو شد اي حافظ

تو قدر او به سخن گفتن دري بشكن

 

تعبیر غزل:

با یک حرکت برای سازندگی زندگیت را دگرگون می کنی.دانش تو از دیگران بیشتر است .سعی کن از آن استفاده کنی و با کنار گذاشتن سستی و فعالیت به اهدافت برسی.



تو بيا بنده ي من عفو گناهت با من

جاده در جاده بيا توشه ي راهت با من

غم مخور گر ز گنه روي سياهي داري

گريه كن روشني روي سياهت با من

سينه ات سرد ولي هيچ مگو،آهي نيست

چهره بر خاك گذار آتش آهت با من

گر تو را بيم بود از شب بي مهتابي

شب به پا خيز و بيا پرتو ماهت با من

چشم خود سمت من انداز چو آيي سويم

تو نداني چه كند عمق نگاهت با من

 

خداجونم این روزا خیلی هوای دلم ابریه.دلم چقد هوای تو داره...

 

 

+ رقم خورده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 5:41  به قلمami.t | 
                                                      خدايا خسته ام ...خسته...

خدايا...خدايا... اي خدا...خدا

كمكم كن

كمكم كن

كمكم كن

كمكم...

+ رقم خورده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 6:28  به قلمami.t | 

گريه كن گريه قشنگه

 

گريه سهم دل تنگه

 

گريه كن گريه غروبه

 

مرهم اين راه دوره

 

سربده آواز هق هق

 

خالي كن دلي كه تنگه

 

گريه كن گريه قشنگه

 

گريه قشنگه

 

گريه سهم دل تنگه

 

بزا پروانه ي احساس دلتو بغل بگيره

 

بغض کهنه رو رها كن

 

تا دلت نفس بگيره

 

نكنه تنها بموني دل به قصه ها بدوزي

 

تو بشي مثل ستاره تو دل شبا بسوزي

 

گريه كن گريه قشنگه

 

گريه سهم دل تنگه

 

گریه کن ...

+ رقم خورده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:0  به قلمami.t | 

ای هفت سالگی
ای لحظه های شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب
در آب غرق شد.

بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و بصدای زنگ ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی ، دل بستیم .

بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت ها میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ ترا باختیم ، ای هفت سالگی .

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم .
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم :
" زنده باد
مرده باد "

و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم.
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلب هامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم .

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم
و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید
و مرگ ، آن درخت تناور بود
که زنده های اینسوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
ومرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ می زدند
و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ، ناگهان چهار لاله ی آبی
روشن شدند.

صدای باد می آید
صدای باد می آید، ای هفت سالگی

برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.
چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟

ما هرچه را که باید
از دست داده باشیم ، از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتادیم
و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

چقدر باید پرداخت؟

+ رقم خورده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:7  به قلمami.t | 

مي خواستم امشب خاطره بگم.نه نه ...مي خواستم...اصلا نمي دونم چي مي خواستم بگم.

واي فردا كلاس دارم .كلاس زبان .اهه اهه اهه.من نمي دونم چرا از درس زبان از همون اول بدم مي اومد .هميشه تو اين درس ضعف داشتم .موقع امتحان همش دنبال تقلبي ....هيههههههه اين چه حرفيه؟؟؟؟نگو نگو زشته.

اما هيچ وقت نتونستم تقلبي كنم.حتي تقلبي تو درس زبان رو هم بلد نبودم چه برسد به خود زبان... واي من ديگه ...خيلي.گریه کنم برا خودم.

هنوز نتونستم اين ضعف رو برطرف كنم.حاضرم صدتا كتاب قطور رياضي بخونم اما يه كلمه زبان نخونم.چي مي گم.بالاخره كه چي؟؟؟ من كه بايد پاسش كنم .چه بخوام چه نخوام بايد بگذرونمش .اشكال نداره مي رم كلاس.

همه ي استادا قبول كردن كلاسا رو تموم كنن .اما اين استاده ...شانس منه ديگه.آره ديگه .هر كه هندونه خورد جور هندوستان كشد.خداي من!!!!!!!!!!سواد رو ببين.بابا هر كه خربزه مي خوره پاي لرزش مي شينه.هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد.اصلا چرا من گفتم هندونه؟؟؟؟؟؟؟

داشتم مي گفتم.امتحان ميان ترم كه ندادم.بعدش رفتم كلي التماس كردم كه:استاد واقعا عذر مي خوام مشكلي پيش آمد نتونستم بيام امتحان بدم.اگه ممكنه يه وقت بديد من امتحان بدم.بعد كلي چونه زدن استاد ما راضي شد..جلسه بعد اصلا يادم رفت كه چه قراري با استادم گذاشتم.نرفتم كلاس.خدا مي دونه استاد من در موردم چه فكرايي كرده.من فقط توي درس زبان اينجوريم هااااا.چند روز ديگه هم كه با دوستان قراره جشن بگيريم واسه خودمون.فرداش هم كه امتحان دارم من.هر چي گفتم بابا من امتحان دارم بزاريد برا يه روز ديگه.كي شنيد سخن ما را.اما مي رم جشن چون حيفه.يه كلمه ازدرسام نخوندم اما مي خونم خيالي نيست .فقط نمي دونم اين زبان رو چي كار كنم.گمانم باز هم بايد در خدمت اين استاده باشم.واي      نه    خدا نكنه.

مي گم چرا ما اينقدر يعني من اينقدر حرص مي خورم با اين درسا.واي بميرم واسه خودم كه اينقدر حرص مي خورم.نيست همه رو خوندم .آره ...از اون لحاظ .اما جدا اين دلشوره هاي بي خودي باعث مي شه آدم از همه چيز عقب بيوفته و وضع رو بدتر مي كنه.پس بيخيال.

 

هر گل كه به طرف گلستان مي خندد

بر وضع جهان گذران مي خندد

اين غمكده چون در خور غم خوردن نيست

با تنگ دلي ،غنچه از آن مي خندد

 


هوا هم خيلي سرد شده .بايد مواظب باشم ...من كه خودم كلا اكتيو هستم...سرما بخورم ديگه چه شود.

ديروز داشتم يه كتاب انديشه سازان رياضي مي خوندم كه متن اول كتاب توجه ام رو جلب كرد .رياضي يادمون رفت .نشستيم متن و خونديم.يه قسمت از كتاب "شهريار كوچولو" ترجمه احمد شاملو رو نوشته بود.خيلي قشنگ بود .گفتگوي بين يه پسر كوچولو با يه روباه بود.من خودم كه تصميم گرفتم حتما بخونمش .توصيه مي كنم سعي كنيد گيرش بياريد .بخونيد .

جز با دل هيچ چيز را چنان كه بايد نمي شود ديد.نهاد وگوهر را چشم سر نمي بيند.

به نظر نمی یاد خیلی دارم حرف می زنم؟!



اصلا تصمیم نداشتم اپ کنم .اما خوب دل خواست.وقتی هم دل بخواد دیگه ...آره.

واما یه شعر از فروغ:

 

بازگشت

 

ز آن نامه اي دادي و زان شكوه هاي تلخ

تا نيمه شب به تو چشمم نخفته است

اي مايه ي اميد من ، اي تكيه گاه دور

هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

 

شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت

احساس قلب كوچك خود را نهان كنم

بگذار تا ترانه ي من راز گو شود

بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم

  

تا بر گذشته مي نگرم ،عشق خويش را

چون آفتاب گمشده مي آورم به ياد

مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است

اين شعر ،غير رنجش يارم به من چه داد

 

اين درد را چگونه توانم نهان كنم

آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است

اين شعرها كه روح ترا رنج داده است

فرياد هاي يك دل محنت كشيده است

 

گفتم قفس ، ولي چه بگويم كه پيش ازاين

آگاهي از دو روئي مردم مرا نبود

دردا كه اين جهان فريباي نقشباز

با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود

 

اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر

بار دگر به كنج قفس رو نموده ام

بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش

جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام

 

پاي مرا دوباره بزنجير ها ببند

تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند

تا دست آهنين هوس هاي رنگ رنگ

بندي دگر دوباره بپايم نيفكند

******************************************

خوب دیگه.قرار نیست من همه چیزو بگم که.اینجوری همه از کارمون سر در می یارن که.

 

خدا جون امیدم تویی .خدایا من نیازمندم تو رزق دهنده ای. من گناهکارم تو بخشنده ای.خدایا امیدم به بزرگی توست.دلم با توست عملم رو هم خدایی کن.

الهی آمین یا رب العالمین.

 

+ رقم خورده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 4:18  به قلمami.t | 

خيلي خسته ام.خودم هم نمي دونم چرا.تقريبا همه ي روزام يكسان ويكنواخته.

احساس مي كنم دارم به صفر مي رسم.علت چيه!!! خودم هم موندم!!!!!!!!!

چرا روحم اينقدر آزرده است؟؟؟!!!!

از كي؟!

از چي؟!

خوش به حالت اي شب تاريك كه دلت به ماه وستاره هاي توي آسمون خوشه.

من چي ؟حتي ديگه منتظر يه جرقه تو شب تاريك دلم نيستم.

ديگه هيچ واژه اي رو معني دار نمي بينم كه دلمو به اون خوش كنم.

معني دلخوشي رو از ياد بردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!معني اميد و

آمال رو!!!!!!!!!!!!!

 

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

نه پيغامي،نه پيك آشنايي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدايي

 

كاش آهنگ زندگيم يه خورده شادتر واميدوارتر مي نواخت.

كاش نگاهم زندگي رو يه خورده زنده تر مي ديد!

كاش مي تونستم..............

كاش مي تونستم..............

مي تونم..........................

مي خوام براي زندگيم برنامه ريزي كنم.مي خوام به برنامه هام عمل كنم.

واي چقدر سخته.........مي تونم؟!!!!!!!!!!!!!

بسه ديگه...توكل به خدا.

از همين الان به خودم قول مي دم كه كاستي هاي زندگي مو جبران كنم.

 

من تلاش مي كنم

 

من تلاش مي كنم.

 

+ رقم خورده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 2:55  به قلمami.t | 

سهم من از تو

انتظار تو فقط مالِ منه

سهم من از تو افسوس!!! تو رو نداشتنِ

همه با هم ديگه هستن

همه خيلي ها رو دارن

يكي هست كه وقت گريه

سر رو شونه هاش بزارن

ولي من از همه دنيا تو رو داشتم

وقتي گريه مي كردم

سر رو شونه ات مي زاشتم

همه تنهايي يامون مال هم بود، مال هم بود

هرچي با هم ديگه بوديم واسه من خيلي كم بود

بودنِ تو جرأت پرواز

براي اين بال شكسته است

داشتن تو لذت لبخند

صداي اين لبهاي بسته است

دارم ازعطش مي ميرم

ابر من كجا مي باري؟

تن من خشكيد وپوسيد

تو به سبزه ها مي باري.!

 

+ رقم خورده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 2:24  به قلمami.t | 

                           باران هاي بي اجازه

يك مسافر تنها،در حوالي جاده

 

مثل پنجره:دلباز،مثل سايه ها: ساده